روز اولي كه ايشان وارد كلاس ما شدن ( كلاس دوم رياضي مدرسه علي ابن موسي الرضا قلهك تهران بیست و دو سه سال پیش) را به خوبي به ياد دارم . مردي زيبا رو كه بسيار خوش لباس بود با عصايي كه بيشتر تزئيني بود تا نياز !
از همان لحظه اول تفاوت او را درك كرديم وقتي كه پرسيد كسي شعر نو بلده براي ما بخونه ؟
آن سال همه بچه درسخونهاي كلاس كم مانده بود ديوانه شوند چرا كه ما تنها چيزي را كه در كلاس نمي خوانديم كتاب فارسي كلاس دوم دبيرستان بود !
دو هفته مانده به امتحان بود كه شروع كرد به درس دادن و چه شگفتانگيز درس مي داد آنقدر مجذوبش بوديم كه هرچه گفت را نه تنها فهميديم كه در امتحاني كه بصورت يكپارچه با سه كلاس دوم تجربي ديگر كه معلم فارسي هاي مختلف داشتند برگزار شد كلاس ما در ميان سه كلاس اول شد .
با او شعر ميخوانديم خسته كه مي شديم مي رفتيم به حياط به واليبال بازي كردن و او هم در سايه مي نشت به نگاه كردن ! دبيرستان را بهم ريخته بود ! اما نتيجه كار كه نمرات ما بود هر سه ثلث يكي بهتر از قبلي !
روزي از مدركش پرسيديم خنديد و گفت مدركش را دكتر فروزانفر در زمان رياستش در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران توقيف كرده است ! پرسيديم چرا ؟ زد زير خنده و گفت : برايش شعر ساختم و در تابلو دانشكده زدم ! بعد هم شعري از اخوان را برايمان خواند كه داستان مردماني بود كه سنگي بزرگ را كه بر سر راهشان بود مب غلتاندند تا رازي را كه در زير آن نوشته بود را بيابند ! و بعد تلاشي جان فرسا در چرخاندن سنگ بود كه مي فهميدند كه رازي در كار نيست !
او معتقد بود تنها رازي كه هست لذت ار زندگي است آنهم در زماني كه زنده هستي و بر زنده بودنت در طي زندگيت واقفي !
شعرهايم را كه برايش مي خواندم مي خنديد و ميگفت غزل را ول كن شعر نو بگو ! زمانه زمانه نو به نو شدن است !
يادت به خير و روحت شاد
شاگرد كوچك شما مهندس عليرضا سعيدي