
شايد عجيب ترين ساعت زندگي من زماني بود كه سر كلاس اول دبستان سال ۱۳۸۳ ايستاده بودم تا به بچه ها مباني زلزله و ايمني درس بدهم . حتي به ده ثانيه نكشيد كه بعد خارج شدن معلم كلاس بچه ها شروع كردن به تكون خوردن و حرف زدن و از سر و كول همديگه بخاطر يه مداد و تراش بالا رفتن !
شايد تنها چيزي كه تونست اون روز منو نجات بدهد داشتن يه پسر كلاس سومي بود ! من مي خواستم كه شيوه اي براي تدريس مباني زلزله به كودكان پيدا كنم و اين كار كاري عملي بود نه كاري كه بشود در كتابخانه و روي ورق كاغذ به نتيجه رساند .
خلاصه به يكباره از يك معلم تبديل شدم به يك پدري كه سي تا پسر كلاس اولي دارد .
اون روز تنها چيزي كه ازش حرف نزديم ايمني بود و زلزله ! اما به جاش كلي قصه گفتم و بازي كرديم !!
جلسات بعد آب نبات هم به جمع ابزارهاي آموزشي من اضافه شد و سر يكماه بود كه ديگر ميتوانستم به راحتي يك زنگ بچه هاي كلاس اولي را روي صندلي نگه دارم و براشون از ايمني و زلزله حرف بزنم اما به زباني كه به زبان موجودات فضايي بيشتر شبيه بود تا زبان آدميزاد .
اون سال من از كلاس اول تا سوم دبيرستان را درس ميدادم و چقدر معلم بودن زيبا بود خصوصا كه بچه هاي مدرسه ادب دانش آموزاني با اخلاق بودند .
چند روز پيش دوباره به مدرسه ادب براي سر زدن به يكي از دوستان همكارم رفته بودم بچه هاي كلاس اولي من امسال كلاس پنجم هستند و بچه هاي كلاس چهارمي من سوم راهنمايي !! آنقدر از ديدنشان شاد شدم كه باورم نمي شد . ان بچه هاي كوچك امروز مردان جواني شده بودند كه معلم خودشان را به ياد داشتند و علاقه اي عجيب به مبحث زلزله پيدا كرده بودند . قول دادم كه يكبار ديگر كلاسي تكميلي برايشان برگزار كنم و انها را براي ورود به گروه نجات موج پيشرو آماده كنم !!
به راستي معلم دانش آموزاني اينچنيني لذتي عجيب دارد . حس انكه آنچه داشته را با تقسيم نمودن با آنها صد چندان كرده اي .